((نگین زنجان روستای ونونان))
 
آخرين مطالب

ونونان این دیار کهن و این دهکده ی ارام و سرسبز در دامنه کوه کلکش و کوه هایی که از

سمت شمال ان را احاطه نموده اند قرار گرفته و رودخانه ای زیبا جریان زندگی را در

شریانهای این دهکده و نواحی اطراف جاری ساخته و منشا حیات انسانها در طول تاریخ

بوده،تاریخ بنای دهکده ی ونونان بدون شک به هزاره های قبل از میلاد میرسد.

بعضی از مورخین بنای ان را به کیخسرو پور سیاوش و داراب کیانی و بعضی به شاپور

ذوالاکتاف نسبت میدهند .

سرزمینی با این قدمت تاریخی می تواند تاریخ بسیار مفصلی داشته باشد در این

وبلاگ سعی شده تا حد توان این سرزمین پاک و تاریخ ان معرفی گردد.

 

 


[ ۱٤٠٠/۱۱/٢۳ ] [ ۱:۳۱ ‎ب.ظ ] [ علی اصغر انصاری ]
#سفرنامه_بهشت...
(روستای ونونان) قسمت اول...
هشت سالم بود، تمام انگیزه ی إتمام امتحان های مدرسه رفتن به روستا بود، فردا قرار است به بهشت رویاهایم بروم...
اه لامصب مگر صبح میشود ، ثانیه ها هرکدام یکساعت میکشد تا بگذرد...
ساعت ۵ صبح است حاج آقا برای نماز صبح بیدار شده و من با کلی هیجان ساکی پر از لباسهای کهنه که قرار است در روستا بپوشم را بر میدارم تا حاج آقا نمازش تمام شود...
مادر و پدرم ما را راهی میکنند دل کندن سخت است اما برای رفتن به بهشت میشود تحملش کرد..
کوچه ها خلوت است ، به عوارضی حصارک میرسیم با کلی نذر و نیاز اتوبوس زنجان سوارمان میکند،
شیرماله شیرمال... شیرمال داغ و تازه... هیچوقت از این شیرمال های دست فروشان نخوردم... صندلی های قرمز اتوبوس بنز مثل قالی سلیمان است برای رسیدن به بهشت... صدای غرش اتوبوس خبر از حرکت دارد ، همه دارند چرت میزنند اما مگر خوابم میبرد... تمام خطوط سفید و رنگ باخته ی اتوبان را میشمارم تا زودتر برسم... شوفر با یک پارچ قرمز شروع به پخش آب میکند آخ که چ گواراست این آب... چقدر همه چیز میچسبد ، هوا کم کم رو به گرمی میرود...صدای موتور اتوبوس بهترین لا لایی عالم است... کرایه ها را جمع میکنند و مثل همیشه دعوای کرایه با چند مسافر شروع میشود... بوی تخم مرغ آب پز و خیار و... فضای اتوبوس را اشغال کرده ، چند نفر رنگشان سفید شده فکر کنم ماشین زده شدند... اه چرا نمیرسیم... به قره بلاغ رسیدیم کم کم به سمت راننده حرکت میکنیم ... بالای سر راننده می رسیم آقا بی زحمت ما خیر آباد پیاده میشیم... وای صحنه دیدن جیپ های روستا و دیدن کارخانه هامون از دور چه لذتی دارد ...پیاده می شویم... هوووووم وای چقدر بوی پهن خیر آباد برای من دل انگیز است، خانومها پیف پیف میکنند و من به به... عطر یونجه های کنار جاده همراه با رقص درختان شال و صدای جوی آب مرا مست میکند... ماشین برنقور و مثل همیشه امام علی آنجاست! ولی غیرت ما قبول نمیکند ما باید پول کرایه را به حسین اقا یا شجاع الدین بدهیم...همه نگاهمان به سمت سلطانیه است میگویند رفته سلطانیه بنزین بزند و کپسول های أهالی روستا را پر کند... کم کم ماشین آبی رنگ پریده شجاع الدین از دور نمایان میشود... مثل همیشه ماشین کج است... همه خوشحالیم...
نویسنده: علی اکبر انصاری
(پایان قسمت اول) ادامه دارد...
@vanoonan
https://telegram.me/joinchat/CXcFij5mEh4wKXRsI9blAw
#سفرنامه_بهشت...
(روستای نونان) قسمت دوم...
...همه خوشحالیم... اندازه یک اتوبوس مسافر است اما من شنیده ام ماشین شجاع الدین اندازه هواپیما ظریفت دارد, ماشین میرسد البته ماشین که چه عرض کنم آهن متحرک... خوش و بش ها شروع و سیگارهای تیر و بهمن و ویژه روشن میشود... حاج آقا سیگارش هم مثل خودش ویژست... اه چرا حرکت نمی کنیم... هرکس باری به همراه دارد... گوجه و خیار و سیب زمینی محال است سوغات کسی نباشد برای روستاییان... شروع به سوار شدن میکنیم... Vip ماشین قسمت اخر نزدیک درب پشتی است, ماشین خالی اش پر است!!! کپسول ها و کیسه های آرد که قبلا جا گرفته اند, بقیه وسایل را هم بار میزنند. دیگر جایی نمانده اما همه دوستانه سوار میشوند... حاج آقا که صندلی جلو جایش ثابت است, ردیف جلو دقیقا شش نفر و یک الی دو نفر هم دست چپ راننده سوار میشوند حدود یک لشگر کمی بیشتر آدم هم عقب روی هم سوار میشوند... روی کاپوت ماشین هم مینشینند دیگر رنگ آبی ماشین هم معلوم نیست... آقای راننده یک بطری 1/5 لیتری بنزین در می اورد یک شیلنگ داخل آن میکند و بطری را دست کسی که کنارش نشسته میدهد و یک سر شلنگ هم مستقیم به موتور ماشین وصل میشود!!! کلا راننده ی ما به پمپ بنزین ماشین اعتقادی ندارد... ماشین شیشه ندارد کلا نایلون است آن هم پاره است. وای اینجا ماشین ها هم همرنگ طبیعت هستند.. . تاق توق... ماشین راه افتاد... خورشید به وسط آسمان رسیده... گرد و خاک از تمام درزهای ماشین نفوذ میکند و می نشیند بر تمام تیپی که زده بودم... کتیرایی هم که به سرم مالیدم کلا با خاک رابطه اش خوب است...زنها همه با چادر جلوی بینی و دهانشان را گرفته اند، بعضی خانوم ها گذشته خود را یادشان رفته و شروع به غر زدن و چشم غر رفتن به شوهرانشان میکنند و حرصشان را با نیشگون ریز که حدود هشت دور پوست را میچرخاند به بهانه شلوغ نکردن روی بچه هایشان خالی میکردند و اشک بچه بینوا را بی دلیل در می اوردند... خدارو شکر مادر من اینجا نیست...اشک بچه ها آغشته به خاک تبدیل به یک مصالح ساختمانی می شود که با مخلوط شدن با مخاط بینی کاملا به شکل بتن در می اید... اقا شجاع الدین بنظر کیفش کوک است چون برای ما آهنگ میگذارد ... خیییش دلبرم دلبر خانه خرابم خیییش ای بابا آهنگ نخواستیم... مردها همه با خوشحالی و از عمق وجود شروع به صلوات ختم کردن میکنند ، برای سلامتی راننده برای ماشین برای چرخ ماشین برای مسافران داخل و خارج خودرو صلواات... تا کاکاباد فقط صلوات است و بس... مثل همیشه گوسفندان مغرور خیر اباد هوس قدم زدن در جاده به سرشان زده و ترافیک میکنند ...از کنار مرغداری هم رد شدیم، کشاورزان مشغول زراعتند ، به کاکا آباد میرسیم و مثل همیشه بوقی که راننده در کاکا آباد می زند برای سلام به اهالی...
نویسنده:علی اکبر انصاری
(پایان قسمت دوم...) ادامه دارد...
@vanoonan
https://telegram.me/joinchat/CXcFij5mEh4wKXRsI9blAw
#سفرنامه_بهشت...
(روستای ونونان) قسمت سوم...
...مثل همیشه ماشین اقا شعبان جلوی درب خانه بهداشت کاکا آباد است...
به بهشت نزدیک میشویم... به پیچ بالای گردنه رسیدیم ، از هرج و مرج شهر خداحافظی میکنیم اینجا دروازه ی بهشت است... دیدن دو روستای آغزوج و تازه کند از بالا خبر از چیزهایه خوب دارد...به راه خود ادامه میدهیم ، ابهت نگهبان ونونان که به کلکش معروف است مرا به وجد آورده... دیدن چالا یورد ( زمین گود)از دور دلم را به تاپ تاپ می اندازد... مردها در حال تعریف از حوادثی که در گذشته در این گردنه افتاده هستند...
اه چقدر تکانهای شدید دارد این ماشین و مثل همیشه تمام اعضای بدنم در حال جابه جا شدن است... در این ماشین انگار جاذبه ی زمین اثر ندارد چون همه در هوا معلق هستند ...
نزدیک پیچال هستیم ، آقا ضیا و اقا رجبعلی عاشوری با جیپ سبز رنگ اقا ضیا در پیچال مشغول ساخت ابگیر و یا همان استخر هستند...
به به مدرسه روستا از دور پیداست ... وای خدای من اگر اینجا بهشت نیست پس بهشتت کجاست...
دلم آشوب است، بعد از هر پیچ سرم میچرخد تا بهترین تابلویه دنیا را ببینم ، تابلویی واقعی که خداوند شخصا دست به قلم شده و این بهشت زمینی را افریده...کبک ها به روی تخته سنگی نشسته اند و مردها حسرت اینکه کاش تفنگی همراهشان بود را میخوردند...
وای خدای من به بهترین پیچ عالم رسیدیم، این پیچ با پیچ مردم شهر خیلی فرق دارد ، من بعد از این پیچ آرامش، زیبایی، خدا و بهشت را یکجا میبینم ، اما پیچ مردم شهر بعدش زمین خوردن و اشک و دلتنگی و تنهایست... اینجا خلوتگاه تو و خدایه زیبای هاست هرچقدر هم کوچک باشی اینجا پادشاه تویی و وسعت حکومتت به اندازه روی تمام ابرهاست...
آخ که چه دلنشین است دیدن روستا از این بالا..مثل همیشه از بالا بدنبال خانه مادر بزرگ میگردم...بچه های روستا از پایین بعد از دیدن ماشین سراسیمه به سمت جاده میدوند تا مژده ی آمدن مهمان را به خانه ها ببرند... ماشین در سراشیبی افتاده ، به پیچ دوست دره سی ( دره ی دوستی ) میرسیم و وارد باغ های بهشتی میشویم ، درختان گوجه سبز و توت و زرد آلو به شکم من خوش آمد میگویند ، ماشاله امسال باغها پر بار است و تشخیص درختان آلوچه با انگور سخت شده!!! دلم غوغاست انگار روی ابرها هستم ، لحظه شماری میکنم تا پیاده شوم و به سمت درختان حمله کنم ، به آلما بولاغی (چشمه ی سیب ) میرسیم و مثل همیشه جاده ی این منطقه خیس و کمی گل الود است ... از روی پل و جوی آبه ورودی به بهشت رد میشویم، آخ که شنیدن صدای چرخ ماشین وقتی این آب را میشکافد از بهترین موسیقی های درام دنیا دلنشین تر است و من به رد چرخها بعد از گذشتن از آب خیره شده ام، همه در حال مرتب کردن خودشان هستند... وای پدربزرگ را میبینم که در خرمندر ( محل خرمن کوبیدن در قدیم )در حال برداشت یونجه است و در بین ان همه سرسبزی کلاه و صورتش پیداست ، برای او دست تکان میدهم اما داخل را نمیبیند و فقط به ماشین دست تکان میدهد...
برای شادی روح درگذشتگان فاتحه...
به قبرستان روستا رسیدیم ...
اکنون زیر درخت گردوی حاج اصغر و ایشیق بابا ماشین از حرکت می ایستد.
به ونونان بهشت زمین و خلوتگاه تو و خدایت خوش امدی...
(پایان قسمت سوم)
ادامه دارد...
Join:soon: @vanoonan
https://telegram.me/joinchat/CXcFij5mEh4wKXRsI9blAw
#سفرنامه_بهشت...
( روستای ونونان)قسمت چهارم...
به روستا رسیدیم، همه بچه هایه روستا دور ماشین جمع شدند تا اولین نفر باشند که از میزبانان مژدگانی مهمانهایشان را میگیرند...همه پیاده می شوند، قبل از پیاده شدن همه از میهمانان خود خبردار شده اند و برای کمک جهت بردن ساکها و بارها امده اند، ماشاله سرعت انتقال خبر در اینجا از پرسرعترین اینترنت جهان هم بیشتر است ... من و حاج آقا پیاده میشویم ، همه مرا می بوسند وای چقدر مهربانند مردم ... اینجا مگر جزوی از زمین نیست ؟ پس چرا انسانهایش اینقدر آدمند... اکثر بچه ها با لپهای گل انداخته و شلوارهای وصله دار ما را نگاه میکنند و من با کتانی و شلوار و پیراهن نو احساس خوشتیبی دارم... به سمت خانه مادربزرگ پدری حرکت میکنیم ... یونس عمو هم با موهایی که میگوید اسمش فلسطینیست و محمد عمو برایش زده آمده برای کمک جهت بردن ساکها ، البته بعدها شنیدم محمد عمو قصد داشته موهای یونس را آلمانی بزند که اینطور شد...بوی روستا دلنشین است ... از کوچه هایی که از وسطش آب و گاهی فاضلاب رد می شود به سمت خانه مادربزرگ میروم... کوچه ها مملو از پهن گوسفندان و الاغهاست، سوسکهای سیاه ( پیس پیسان)از ضیافتی که احشام برایشان فراهم کرده اند در حال برپایی جشن روزانه هستند...یک بوی آشنا مست کننده به مشامم میرسد... از کنار مسجد کاه گلی رد میشویم ، میگویند امسال با همت اهالی میخواهند مسجد را سرو سامان دهند و بازسازی کنند... درخت سیب کربلایی خداقلی مثل همیشه پر بار است و من با ترس و لرز زیاد یک سیب سعی میکنم بچینم اما دستم نمیرسد و بیخیال می شوم... شیر آب درب منزل کربلایی خداقلی مثل همیشه چکه میکند و زنبور ها در حال نوشیدن اب از دور آن هستند...
به خانه مادر بزرگ رسیدیم، بله بوی آشنا از اینجاست ، مادر بزرگ در حال پخت نان است... درب چوبی خانه همیشه بروی همه باز است و حاج آقا با یک یالله وارد میشود...
سلام عابا ... چهره خندان مادر بزرگ به همراه سلام و احوالپرسی گرم او خبر از روزهای خوب دارد...نمی توان نزدیک مادر بزرگ شد چون وقتی او در حال پخت نان است مانند این است که بخواهی وارد امنیتی ترین مکان دنیا شوی، من از ورود به تنور خانه ممنوع الورود هستم و فقط, تعداد اندکی می توانند وقتی مادربزرگ در حال پخت نان است وارد آنجا شوند آن هم با رعایت اصول کامل بهداشتی...
مادربزرگ با یک قرص نان تازه پنجه کش که عطرش از دور شکمم را به صدا آورده به سمتم می آید به آغوشم کشیده و میبوسد... دلم میخواد زمان از حرکتت بایستد ...دلم میخواهد با تمام وجود فریاد بزنم خدایا شکرت که مرا یک ونونانی آفریدی... از حیاط پر از مرغ خروس ها میگذرم ..البته با کمی شیطنت چند ضربه ای هم نثار مرغها میکنم که مادربزرگم می گوید خدا رحم کند، اخر چه کار دارید شما بچه ها از جان این بی زبانها، دیروز دختر عمه ات اردک بینوا را با این فکر که چون در آب شنا میکند حتما ماهی است در آب خفه میکند امروز تو یا لگد به آنها سلام میدهی... پوزخندی میزنم آخ که دلم چقدر تنگ شده بود برای غر زدن های مادربزرگ... به ایوان خانه که با حفاظهای چوبی قدیمی محصور شده میرسم بالای سرم بین درزهای سقف که از چوب و کاه گل ساخته شده صدای بچه گنجشکها ارامم میکند و هنگامی که میبینم مادرانشان در حال رفت و امد هستند از زندگی بیشتر خوشم می آید..
وارد خانه میشوم... دیدن طاقچه های پرده کشیده شده زیباترین دکور یک خانه است... اینجا از بوفه و عسلی و... خبری نیست... اینجا طاقچه است... این طاقچه ها خاطراتی دارند در دلشان... پشت هر پرده از رادیو گرفته تا لوازم اشپزخانه و دارو یافت میشود.. .هر طاقچه متعلق به یک صنف است... روی چراغ نفتی یک قوری چای با عطر مخصوصش مرا به سمت خود میکشد اما از ترس مادر بزرگ جرات دست زدن ندارم...یونس عمو من و حاج آقا سر سفره مینشینیم.. نان داغ, پنیر گوسفندی, تخم مرغ محلی و چای کوهی ( توک لوجه) منتظر من است تا دلی از عزا در بیاورم...
بی تابی میکنم و در خوردن عجله که سریع به سمت باغ دربند بروم...
پایان قسمت چهارم
ادامه دارد...
نویسنده:علی اکبر انصاری
(پایان قسمت چهارم)ادامه دارد...

Join:soon: @vanoonan
https://telegram.me/joinchat/CXcFij5mEh4wKXRsI9blAw
#سفرنامه_بهشت...
(روستای ونونان) قسمت پنجم...
شکم عزیزم دلی از عزا در می آورد... سفره ساده بود اما بهترین بود, این سفره حلالترین سفره ی دنیاست...
از خانه بیرون میزنم و به دور از چشم مادربزرگ دوباره لگدی نثار مرغها میکنم و فرار میکنم... به پشت بام خانه میروم, برای رفتن به پشت بام یک نردبان که در مجموع سه پله دارد را بالا می روم... نردبان سه پله دارد اما همیشه خطر سقوط و شکستن این نردبان تهدیدت میکند...
فریادهای مادربزرگ از پایین دوباره بلند میشود, پسر مواظب باش نزدیک لبه ی پشت بام نرو, از پشت بام بیا پایین که خاک ریختی روی تنورم... مواظب, باجه ها باش... وای چقدر غر میزند این مادربزرگ اما اشکالی ندارد خیلی دلم تنگ این غر زدن ها بود... از پشت بام چشمم به باغ کربلایی خداقلی است... به به چه میوه هایی ولی مگر جرأت دارم به آنجا بروم ,کربلایی از خانه مثل دوربین مدار بسته در حال رصد باغ است, نه ارزش ریسک ندارد...
از بالا به دره نگاه میکنم ,اردکها در حال شنا و غذا خوردن هستند
مقداری سنگ جمع میکنم ... خوب حالا وقت تفریح است, از بالا همه جا را میسنجم... کسی نیست... شروع به سنگباران کردن اردکهای بخت برگشته میکنم و آنها که گویی شوکه شده اند با داد و فریاد و گاهی احساس میکردم ناسزا فرار میکردند و من از ته دل می خندم...
صدای عرعر الاغ از طویله کربلایی ابراهیم(شادی روحش بخوانیم فاتحه و صلوات) می آید, دلم خیلی هوس الاغ سواری کرده اما باید منتظر شوم الاغهای پدربزرگ از صحرا برگردند... از پشت بام پایین می آیم, دلم باغ میخواهد اما هنوز دوستی پیدا نکردم که به باغ برویم... راهی خانه مادربزرگ مادری میشوم... آرام و بی صدا وارد خانه میشوم... سلام مادرجون... مادربزرگ از ته انباری که در خانه است و می توان گفت اتاق اسراری است برای من بیرون می آید...آن انبار همیشه برای من عجیب و راز آلود بوده...بگذریم... مادر بزرگ انگار دنیا را به او داده اند با خوشحالی به سمت من می آید و مرا غرق بوسه میکند... مادربزرگ حدود دو سالی است که بعد از فوت حاجی بابای مهربان تنها شده... به سقف خانه زل میزنم مثل همیشه ستونهای چوبی سیاه و مثل قیر است و یک سوسک بالدار سیاه بزرگ وز وز کنان وارد سوراخی در سقف میشود، مادربزرگ چای را مقابلم میگذارد ، سرم به سمت مادربزرگ میچرخد، چقدر پیر شده... دلم می گیرد از چین و چروک مادری که عمری بچه هایش را بزرگ کرده و حالا تنهاست... ظرفی پر از شکلات قرمز ریز و گردو و کشمش و فندق مقابلم می گذارد... شکمم سیر است اما چشمم در روستا همیشه گرسنه است...کم کم حوصله ام از تنهایی به سر می آید...از مادر بزرگ خداحافظی میکنم ... از مقابل منزل کربلایی باراتعلی رد میشوم ، درخت توت مقابل منزلش وسوسه ام میکند، روی دیوار کوتاه که پشت بام حساب میشود می روم یک شاخه پر از توت را میگیریم و شروع به خوردن میکنم ... زمین بر از توت است و انواع حشرات در حال تغذیه هستند ، واقعا خیلی خوشمزه است این درخت انگار بجای آب، شربت خورده است... درخت را رها کرده و به راه خود ادامه میدهم...خورشید دیگر در حال غروب است... اینجا غروبها دلگیر نیست ...قرقی ها با تعداد زیاد در حال مانور در آسمان روستا هستند و جیک هیچ پرنده ای از ترس شکارچیان کهن ونونان در نمی آید...
پایان قسمت پنجم.
ادامه دارد....
نویسنده:علی اکبر انصاری
Join:soon: @vanoonan
https://telegram.me/joinchat/CXcFij5mEh4wKXRsI9blAw
#سفرنامه_بهشت(روستای_ونونان)
قسمت ششم...
کمی در کوچه ها قدم میزنم ، مردها کم کم از صحرا در حال برگشت هستند... بعضیا بر روی الاغ نشسته اند بعضی بر روی باری که بر الاغ زده اند نشسته اند بعضی هم پیاده... شکمم کمی به شکایت می افتد ... فوری به حیاط خانه مادر بزرگ بر میگردم ... وارد دستشویی میشوم و یادم می افتد اینجا باید قبل از ورود کارت ورود تهیه کنی... بر میگردم و افتابه را بر داشته و از تانکر پر میکنم و دوباره وارد دستشویی که چه عرض کنم اتاق اشباح میشوم... سقف و دیوارهای دستشویی مملو از تور عنکبوتهایی است که با دیدنشان ادم دوباره دستشوییش میگیرد... افتابه مسی خالی اش کلی توان میخواهد برای بلند کردن چه برسد به پرش ... همیشه این افتابه و فضای دستشویی عرقم را در می اورد... سرم را بالا میگیرم عنکبوت ها مو به تنم سیخ میکنند... سرم را پایین میگیرم عمق دستشویی مرا به لرز می اندازد که اگر ذره ای اشتباه کنم به ته اعماق زمین می افتم... واقعا هیچوقت نفهمیدم عمق این دستشویی ها چقدر است گاهی فکر میکردم اگر این سوراخ را ادامه بدهم به آن سر دنیا برسم... بگذریم... بعد از رفع حاجت از دستشویی بیرون می ایم واقعا سخترین لحظه در روستا همین دستشویی رفتن است .... از دستشویی بیرون آمدم اما هنوز صدایی از اعماق چاه دستشویی به گوش میرسد...
بچه های روستا همه از صحرا برگشته اند و در کوچه بعد از خالی کردن علوفه پاتوق کرده اند... یکی به اوزون دره رفته بود یکی از گوجه بلاغ و گرگی که دیده بود صحبت میکرد و بقیه از مقدار برداشت امروزشان صحبت میکردند...
گوسفندان با سر و صدا و گرد و غبار فراوان وارد روستا میشوند... همه اهالی به تکاپو می افتند... مهمانها تقریبا در این لحظه فراموش میشوند... هرکس دنبال گوسفند خود است ... بعضی گوسفندها بر نگشته اند و صاحبانشان با این جمله ی ( یاد یوخدو) سراغ گوسفندانشان را از اهالی میگیرند...
با کلی ذوق شوق بین گوسفندان میروم و با این جمله ی( اوغلان هول کودمه) روبرو شده و عقب نشینی میکنم و وارد حیاط بالایی مادربزرگ میشوم ... گوسفندان دور سنگ نمک جمع شده اند... مادر بزرگ با وسواس فراوان قابلمه را برای دوشیدن گوسفندان می آورد... پدربزرگ هم از راه رسید ،به اغوش پدربزرگ میروم دلم خیلی برایش تنگ شده بود... طبق عادت کلاهش را برداشته و بروی سرم میگذارم...داخل کلاهش مملو است از علوفه که سرم را سوراخ میکنند... گوسفندان را یکی یکی نزد مادربزرگ میبریم تا شیرشان را بدوشد... من از ریش بزها میگیرم تا تکان نخورد اما بز بیخیال من آدامسش را می جود... صدایه برخورد شیر که با فشار به قابلمه میخورد خستگی روز را از تنم خارج میکند... گوسفندان هم خسته اند و هر کدام مکانی را برای نشستن انتخاب کرده اند و آدامسشان را میجوند...
صدای سگها توجه مرا به سمت جاده برنقور جلب میکند، چند نفر با رادیو مهتابی دار در حال دویدنند ، پدر بزرگ میگوید میروند تا سگهای برنقور که به روستای ما آمده اند را فراری دهند... یوسف عمو از پایین فریاد من گرسنه ام را شروع کرده... کار دوشیدن تمام شد و گوسفندان راهیه طویله میشوند... وزغها در سراسر کوچه ها در حال رژه هستند ... واقعا این هجم وزغ صبحها کجا هستند... به دور چراغ تیر برقها که تازه نصب شده اند عروسیه پشه هاست و نور لامپ اصلا پیدا نیست، دستم را به تیر برق میزنم و دستم سیاه میشود اه هیچوقت یادم نمی ماند نباید به این تیرهای چوبیه روغنی دست نزنم ... شب فرا رسیده...
اینجا آسمان تاریک نیست ... دیدن ستاره ها مرا محو آسمان زیبای روستا میکند و گاهی گذر شهاب سنگی مرا به وجد می آورد... چقدر زیباست #شبهای_ونونان ... چقدر لذت دارد شام را با پدر و مادربزرگ در خانه ی کاه گلی و سفره ی ساده و بشقاب ملامین که اکثرا آبی رنگ و نقش طبیعت داشت همراه با نان تازه میل کردن... شبها اینجا یک مهمان ثابت دارد سفره هایه شام و آن هم گربه مادربزرگ است که همراه ما شام را نوش جان میکند... پدربزرگ نانی را به ماست خوشمزه مادربزرگ آغشته میکند و جلوی گربه می اندازد و گربه با لذت آن را میخورد... اینجا همه چیز سالم و بهشتی است اینجا گربه هایش ناز ندارند و می دانند که ماست ونونان از بهترین استیک های گوشت دنیا لذیذترند... موشها در سقف خانه که نایلونی برای عدم ریزش خاک بسته شده در حال بازیگوشی هستند و من از ترس لحظه ای چشمم را از سقف بر نمیدارم...
پایان قسمت ششم
ادامه دارد...
Join:soon: @vanoonan
https://telegram.me/joinchat/CXcFij5mEh4wKXRsI9blAw
#سفرنامه_بهشت(روستای_ونونان)
قسمت هفتم...
شام را میخوریم...کمی ساکتم... پدربزرگ میگوید چه شده پسر حتما دلت تنگ خانه شده، به خودم می آیم و میگویم نه کمی خستم اما در دلم غوغاست ، اولین شب دوری از خانه ست و دلم تنگ پدر مادرم شده... صدای در می آید... یالله ... بله عمه و شوهر عمه آمده اند شب نشینی ... به سمتم می آیند و بسیار گرم احوالپرسی میکنند و من هم که دلم برای عمه عزیزم که واقعا تنگ شده کنارش مینشینم، نمیدانم شاید علاقه زیادم به عمه خوراکی هایست که در انباری خانه قایم میکند... شب خوبی بود کلی خندیدیم و من غم دوری از خانه را از یاد بردم... رختخواب ها را پهن میکنند کمی بوی گوسفند میدهد ... مادر بزرگ با یک قوطی پودر حشره کش وارد اتاق میشود و روی رختخواب ها کلی پودر میریزد که حشره ای جرات نکند نزدیکم شود ... با ترس این پودر ها که نکند وارد مجاریه تنفسیم شود روی تشک دراز میکشم و مادر بزرگ یک لحاف ٢٠ تنی را رویم می اندازد یک لحظه از سنگینیه لحاف نفسم بالا نمی آید ، از جایم تکان نمیتوانم بخورم تا صبح مثل یک مومیای میخوابم...
بع بع بع بع بع... چه خبر است ... صبح است خورشید هنوز طلوع نکرده ، گوسفندان برای رفتن به صحرا از طویله خارج شده اند ... اه چقدر سر و صدا می کنند انگار شورش کرده اند... یکی از گوسفندان فکر کنم فهمیده من بیدار نمیشوم سرش را داخل اتاق میکند و چنان بعی میکند که میخکوب میشوم... ساعت ٧ صبح است مادربزرگ مرا بیدار نکرده اما با کوبیدن ظرف و ظروف به من میفهماند که بیدارشو... به سختی بلند میشوم هنوز صدای آن گوسفنده الاغ در گوشم است... صبحانه آمادس ، چای ، تخم مرغ ، سرشیر و شیر تازه با نان روستا اشتهایم را باز میکند...ساعت ٩ صبح است آب روستا را باز کرده اند و اهالی نیم ساعت وقت دارند که از آب لوله کشی استفاده کنند... مادر بزرگ در تکاپوست هرچه دم دستش است را با آب پر میکند از بشکه گرفته تا آفتابه و پیاله و... چقدر سختکوشن این شیر زنان ونونان ...به کوچه میزنم و یکی از دوستان قدیمیم را میبینم ، پیشنهاد رفتن به باغ میدهم و او هم قبول میکند، یک کوله که با گونی درست شده بر می دارد ، داخلش قوری ، نان، استکان ، ماست ، خیار و چای و قند و پنیر است ... از کنار قبرستان رد میشویم...به درختان توت میرسیم درختی پیر ولی شاداب که با برادرم اسمش را خونه کبریتی گذاشتیم...به جاده دربند خوش آمدید... اینجا اوج تر دستیه خداست... درختان فندق و گوجه سبز و گیلاس در آسمان به هم پیوند خورده اند و تونلی زیبا به وجود آورده اند کنار مسیر دربند جوی آب با خود میوه های رنگارنگ جابه جا میکند...صدای پرندگان در باغ پیچیده... از بین علوفه ها صدای خش خش می آید کنجکاو میشوم و به سمتش میروم ، بله یک لاکپشت زیبا آنجاست، لاک پشت را گرفته و به پشت میگذارم و به مسیرم ادامه میدهم...از دره رد میشویم و به شیب باغ پدر بزرگ خدا بیامرزم حاج روح الله میرسیم ، همیشه این شیب کوتاه اما تند نفسم را میگیرد... وارد باغ ها میشویم... به به اینجا همه جیز است ، از سیبهای سرخ و سبز و زرد گرفته تا گوجه سبز و آلوچه و زرد آلو و فندق و گلابی و... مثل پلنگ به روی درخت گوجه سبز میروم... قررررررررچ گوجه سبز زیر دندانهایم له میشود و ترشی مزه اش موهایم را سیخ میکند... انقدر گوجه سبز میخورم که به قول دوستم دندانم کال میشود...به بوته ی البالو وحشی (بولالیک)میرسم ، دستم را پر میکنم و یکجا وارد دهانم میکنم اووووم شیرینی خاصش باعث میشود از عمق وجودم لذت ببرم البته دهانم رنگی میشود...تشنه شده ام به پیشنهاد دوستم به سمت رودخانه رفته و راهیه دربند چایی میشویم ، رودخانه اوج جاری بودن زندگیست، هروقت به رودخانه میروم عمق وجودم سرشار از زندگی و امید میشود و یادم می اندازد که این زندگی هر چه باشد میگذرد چه ما باشیم چه نباشیم.. به دربند چایی رسیدیم ... یک سخره بلند و سرسخت مقابلم است اما اینجا یک معجزه میبینم... آب با نرمی دل این سخره را شکافته و دوباره این را به همه ثابت کرد که مشکل هرچقدر هم سرسخت باشد با تلاش میشود از آن عبور کرد... ورودی چشمه تنه ی یک گیاه که مثل لوله عمل میکند قرار دارد و دور آن با خاک محصور شده، دستم را به سمت چشمه میبرم و از شدت سرمای آب دستم را میکشم، این فوق العادس در بهشت یخچالها هم طبیعی هستند ... دستم را به سختی زیر آب چشمه میگیرم و شروع به نوشیدن آب خنک در کرمای تابستان میکنم ... دور چشمه مملو از نعنا و پونه است و بوی این گیاهان فضا را اشغال و مرا مست کرده است...کم من وقت تفریح و آب دوغ خیار خوردن با آب چشمه و چای ذغالی با طعم پونه است...
پایان قسمت هفتم
ادامه دارد...
نویسنده :علی اکبر انصاری
Join:soon: @vanoonan
https://telegram.me/joinchat/CXcFij5mEh4wKXRsI9blAw
کانال دهکده ی سرسبز ونونان
#سفرنامه_بهشت ( روستای ونونان )
قسمت هشتم...
با گونهای خشک شده و با کبریت آتشی به پا میکنیم و قوری را از آب چشمه دربند چایی پر کرده و بر روی آتش میگذاریم... خیارهای سالادی را خورد کرده و همراه با ماست روستا و آویشن در کاسه میریزیم و با آب چشمه کاسه را پر میکنیم ، نان پنجه کش که کمی بیات شده را خرد کرده و در کاسه میریزیم و شروع به هم زدن میکنیم... آب دوغ خیار مخصوص بهشت آمادس... کمی کاسه را سر میکشم اوووم واقعا خوشمزه اس... قاشق که از جنس روحی است و کمی گود را برداشته شروع به خوردن میکنم ، تمام وجودم سلول به سلول در حال لذت بردن است... چایی آماده شده ، لیوان فلزی کوچک که با یک دسته و رنگ مایل به مسی که آن هم رنگ پریدس را که به قوروشقا معروف است را بر میدارم و شروع به ریختن چایی پونه و توک لوجه میکنم، بعد از آب دوغ خیار چایی میچسبد... چایی را کم کم شروع به خوردن میکنم کمی داغ است اما اینجا چایی داغش میجسبد، عطر چایی تمام سینه ام را پاک سازی میکند... کمی سنگین شده ام خیلی لذت دارد که همه ی فکر و خیالت با یک آب دوغ خیار در دربند فراموش میشود بس که تو غرق آرامشی...
کمی خوابم گرفته اما مگر در این سن آن هم در وسط بهشت دلت می آید بخوابد ...
به رودخانه میزنم و سنگها را بلند کرده و با خرچنگها بازی میکنم ، یک حوزچه کوچک درست کرده و بچه قورباغه ها را که به سولوگ معروف است و من به آنها ماهی میگویم را در آن جمع میکنم ... صدای کبکها به گوش میرسد... خورشید در وسط آسمان است و یک عقاب در آسمان خود نمایی میکند، صدایی جیرجیرکها تمام منطقه را در بر گرفته... کم کم وسایل را جمع کرده و راهیه روستا میشویم... مسیر بالایی که مال رو است و به سمت روستا میرود را انتخاب کرده و راهی میشویم، در راه ملخ ها اینور و آنور میپرند... در لحظه به لحظه و متر به متر اینجا آرامش موج میزند... در مسیر برگشت به یوسف عمو میرسم که در حال بردن علوفه با الاغ به روستاست تا دوباره به صحرا برگردد... یکی از الاغها بدون سرنشین است با ذوق فراوان و با کمک عمو سوار الاغ میشوم و یک چوب دستی که از درخنچه زالزالک یا همان یمیشان ساخته شده و در سرش یک پوکه فشنگ شکاری قرار داده شده به دستم میدهد ... این فوق العادس... در اوج لذت هستم که از پالان الاغ تیغ ها پایم را اذیت میکند... عمو کمی الاغ را می دواند و الاغ به صورت یورتمه حرکت میکند و من با هر بالا پایین پریدن تمام استخوانهایم کوفته میشود، این الاغها کاش یک کمک فنر داشتند... انقدر غرق لذتم که هیچ چیز به چشمم نمی آید ،صدای وسایل از داخل خورجین بر روی الاغ مثل گوش دادن موزیک در لوکس ترین ماشینهای دنیاست...به ورودی باغ دربند از طرف صحرا میرسیم، الاغ با کمی احتیاط از جوی آب میگذرد و با احتیاط وارد تونل درختی و بهشتی دربند میشود ، در بدو ورود دستم را به شاخه ای انداخته و یک سر شاخه که مانند سوزن است ومثل دنده ی معکوس بر روی الاغ عمل میکند را کنده و به گردن الاغ بینوا که همیشه گردنش زخمی است میزنم و الاغ با یک دنده معکوس کمی شتاب میگیرد که با اخطار عمو یوسف سرعتش را کاهش میدهم... در مسیر دستم را به انواع درختان دراز کرده و از هر درخت کمی میوه میخورم... الاغ بینوا که از دست مگسهای سیریش خسته شده حرکات عجیب انجام میدهد و گه گاهی با رسیدن به فضولات تازه الاغهای دیگر توقف میکند... از سراشیبی دربند پایین آمده و به دره میرسیم الاغها شروع به نوشیدن آب به صورت یک نفس میکنند و عموی من هم آرام شروع به زدن سوت میکند... الاغها جوری آب مینوشند که من هم هوس میکنم اما دلم نمی آید از الاغ پیاده شوم...
به روستا رسیدیم... از الاغ پیاده میشوم و عمو هم علوفه که به خالوار معروف است را با کمک مادر بزرگ باز و به پشت بام می اندازد ... کمی خسته ام اما دلم نمی آید لحظه ای را از دست بدهم، از دوستم خداحافظی میکنم، مادربزرگ کمی سرما خورده و مرا به خانه بهداشت ونونان یا همان خانه عمه عزیزم میفرستد که قرص سرما خوردگی بگیرم... من راهیه خانه بهداشت میشوم...
پایان قسمت هشتم
ادامه دارد...
نویسنده:علی اکبر انصاری
Join:soon: @vanoonan
https://telegram.me/joinchat/CXcFij5mEh4wKXRsI9blAw
#سفرنامه_بهشت(روستای ونونان)
قسمت نهم...
از کوچه های ناهموار بالا میروم به کنار مسجد میرسم ، صدای هیچ پرنده ای در نمی آید چه خبر شده؟! کمی به دور و برم نگاه میکنم بله پسر آقا شجاع الدین یعنی نورالدین با تیرکمان معروفش کمین کرده و در حال شکار هر جنبنده ایست... کمی انطرف تر هم بچه های روستا با یک تشت و چوبی که ستون تشت است و یک طناب که به که به آن چوب وصل شده و زیر تشت که کمی گندم ریخته شده در کمین گنجشکها نشسته اند...به سربالایی سخت کنار خانه فخرالدین میرسم و از انجا بالا رفته و با کلی مشقت به جاده میرسم و به سمت خانه بهداشت حرکت میکنم... به خانه بهداشت میرسم... یک ماشین دولتی جلوی درب است بله بنظر میرسد دکتر آماده برای بازدید... از کنار کندو های زنبور عمو ضیا رد شده و بی صدا از درب پایین خانه وارد منزل میشوم... دختر عمه مشغول خاله بازی است ، جسمم در خانست اما فکر و نگاهم به انبار خوراکی هاست ، هیچوقت نفهمیدم کلید این انبار را کجا مخفی میکند... دکتر ها رفتند و عمه با دیدن من بسیار خوشحال میشود و پس از کلی احوالپرسی تازه میفهمد که حواسم کجاست ...به سمت انبار رفته و برایم پفک اشی مشی میاورد، اخ که خوردن پفک در روستا چقدر میچسبد مثل خوردن کباب حاج عباس در حصارک است... به سمت سالن درمانگاه میروم و کمی با لوازم آنجا خودم رامشغول میکنم و وزن خود وا میکشم ،بعد به پشت بام خوشمزه خانه میروم ، خوشمزه از این لحاظ که همیشه در پشت بام خانه ی عمه پر از سینی لواشک است... لواشکها با انواع رنگها آب را از لب و لوچه ام اویزان میکند، لواشک زرد آلو، گوجه سبز، آلوچه، آلبالو، سیب و... اینجا نمایشگاه لواشک است با انواع طعمهای ترش و ملس و شیرین که البته ترششششش حرف اول را میزند... یواشکی از هر سینی یک گوشه ای نوش جان میکنم البته بدون نمک کمی خوردن این لواشکها سخت است ، با هر گازی مه میزنم با تمام وجود چشمانم را میبندم و فشار میدهم...
راهی چشمه که به اوخاری بولاغ معروف است و در بالای روستاست حرکت میکنم... به چشمه رسیدم ... زنها با کلی ظرف و ظروف در چشمه صف بسته اند، نزدیک میشوم ، خانومها با مخلوط ریکا که با ظرفی آبی در آنجا به چشم میخورد و کمی خاک در حال شستشو هستند... خاک مایع اصلی شستشو ظروف است و خانمها همیشه آررزو دارند روزی برسد یک دستگاهی برای ظرف شویی اختراع شود البته این آرزوی زنان شهر است... آب خنک چشمه همراه بازیه بچه ها در آب و خنده های اهالی در اینجا دوباره به من انرژی میدهد... از کنار چشمه مدرسه را میبینیم که تعطیل است و هر از گاهی ماشینهای برنقور از کنارش رد میشوند.... به سمت روستا بر میگردم و در کنار خانه شیخ جعفر ( خدایش بیامرزد) به طور مخفیانه به پشت بام رفته و از گوجه سبزهای خوشمزه منزلش که به پشت بام رسیده میل میکنم، از ترس وحیده آبا تمام تنم میلزرد اما این گوجه سبزها ارزش هر اتفاقی را دارد... از پشت بام پایین آمده و در مقابلم یک سایه میبینیم تمام تنم میلرزد سرم را بالا می آورم ماشاله سایه چقدر بزرگ است به پشت سرم بر میگردم بله خداروشکر وحیده آبا نیست و حاج شمسعلی که همسایه شیخ جعفر است پشت سرم ایستاده بود، کمی اخم کرده من سلام میکنم و با سرعت برق از آنجا دور میشوم... یک چوب دستی برداشته و به عنوان اسب سوارش میشوم و پیتیکو پیتیکو کنان به خانه مادربزرگ میرسم وارد حیاط میشوم و دوباره یک لگد نثار مرغ بینوا میکنم ... کسی در خانه نیست قرصی که از عمه گرفته ام را روی طاقچه میگذارم... هوا رو به تاریکی رفته و من خسته در ایوان خانه دراز میکشم...گوسفندان از صحرا برگشته اند و من تازه چشمانم سنگین شده که یک گوسفند از حیاط بالایی با تمام وجود بعععععع میکند و دوباره برق از سرم میپرد بله همان گوسفنده الاغ صفته صبح است کلا با من مشکل دارد یک جورایی احساس میکنم از کارش راضی است و با یک لبخند ملیح گوسفندی آنجا را ترک میکند... به اجبار مادربزرگ از خواب بیدار میشوم و کمی شام که کله جوش است میخورم و دوباره به خواب میروم چون قرار است صبح زود همراه پدربزرگ و عموها به صحرا و منطقه ی اوزون دره برویم... چشمهای خسته ام را میبندم و با صدای جغدی که در باغ کربلایی خداقلی است به خواب میروم...
پایان قسمت نهم
ادامه دارد...
نویسنده : علی اکبر انصاری
Join:soon: @vanoonan
https://telegram.me/joinchat/CXcFij5mEh4wKXRsI9blAw
#کانال_دهکده_سرسبز_ونونان
#سفرنامه_بهشت( روستای ونونان)
قسمت دهم...
خورشید تازه بیدار شده و کم کم قصد طلوع کردن دارد.پدر بزرگ از خواب بیدارم میکند، بیدار شدن در اوج خواب آن هم در خانه مادربزرگ خیلی سخت است اما به عشق صحرا بیدار میشوم. مادربزرگ مشغول پر کردن خورجین برای صبحانه و ناهار ما است.کلی لباس گرم به دستور مادر بزرگ بر تن میکنم ، یونس عمو یک عدد کوله پشتی که از گونی درست شده بر میدارد، پدربزرگ هم برای آماده کردن و پالان گذاریه الاغها به طویله رفته است، کم کم شروع به حرکت میکنیم.از روستا خارج میشویم و در مسیر مال رو که از دل دربند میگذرد بر روی الاغهای سرحال میگذریم، در مسیر با بقیه روستاییان همسفر میشویم و هرکس از مقصد خود میگوید.هوا سرد است اما کم کم با طلوع خورشید هوا رو به گرمی میرود.
با طلوع کامل خورشید ما به اوزون دره میرسیم، منطقه ای زیبا و قدیمی که صدای کبکها در اینجا هیچوقت قطع نمیشود.یوسف عمو الاغها را به مکان دیگری برده و با طناب میبندد، من هم شروع به جمع کردن هیزم میکنم و یونس عمو و پدربزرگ هم با روغن و سنگ مخصوص شروع به تیز کردن داسها میکنند.اینجا آسمان آبی آبیست و دود آتشی که من برای چایی روشن کردم در آسمان خودنمایی میکند.پدر بزرگ با یک مشت توک لوجه و قلندرک به سراغ قوری میرود.از داخل خورجین سفره کوچک را باز کرده و پنیر را که در بین نان جاسازی شده خارج میکنم.تخم مرغ آب پز را هم از قوریه دیگری خارج کرده و شروع به پوست کندن میکنیم،زردیه داخل تخم مرغ محلی کاملا به نارنجی میزند تا زردی.چایی کوهی را در استکان و قوروشقا میریزم. واقعا چه چیزی در این دنیا میتوانند لذت بخش تر از صبح دل انگیزه سر شار از اکسیژن در دل کوههای ونونان که بالای سرت آسمان آبی و زیر پایت فرش سبز و در دستانت چایی کوهی و اولین صدا آواز کبک به همراه خنده های پدربزرگ باشد...چه چیزی میتواند آنقدرانسان را به آرامش برساند، واقعاچقدر بدست آوردن آرامش راحت است و چقدر ما سخت میگیریم... بعد از خوردن صبحانه هر کس داسی به دست میگیرد و شروع به برداشت میکند و من به داخل خانه ی سنگی که بطور طبیعی ایجاد شده میروم و حشرات داخل خانه از من استقبال میکنند... یونس ناگهان با فریاد تودوم تودوم با ذوق فراوان به همه اعلام میکند یک کبک را در لانه شکار کرده ، دلم برای کبک بینوا میسوزداما باوعده ی اینکه امشب شام آبگوشت کبک داریم همه چیز را فراموش کرده و فقط به شب فکر میکنم... کمی کوه رابالاو پایین میکنم و با انواع حشرات بازی میکنم و گه گاهی لانه ی مورچه ای راخراب کرده و با کمینهایی به دنبال خرگوشها میکنم.صدای آواز زیبای آذری از مزرعه کناری به گوش میرسد، آآآی داغلاااار سنن سوزوم وار_ آآی بو درده من دوزوم وار...
صدای بلبلها هم در آمده انگار هر جنبنده ای اینجا در حال تسبیح خداوند بزرگ است برای این اینهمه نعمت...
خورشید به وسط آسمان رسیده و مثل همیشه ناهار آب دوغ خیار است ولی من ترجیح میدهم اینبار دردل طبیعت تخم های کبک تازه شکار شده را نوش جان کنم اووم واقعا بی نظیر است،کوزه های قدیمی شکسته در تمام منطقه دیده میشود و این نشان از قدمت و عظمت تاریخ اینجاست...
پدربزرگ در حال خواب بین روز در خانه ی سنگی است و من در حال چیدن گلمحمدی هستم.
همه در حال چیدن علوفه هستند ، علوفه ها هم برای خود سلسله مراتبی دارند که ابتدا دسته ، باغ، جمه،خالوار و نهایتا به تایا ختم میشود...
الاغها که هرچه میخورندسیر نمیشوند را به کنار خالوار می آوریم و پدربزرگ تمام علوفه را بار الاغهای بینوا میکند و ما به سمت روستا راه می افتیم...خالوار به سمت چپ کج میشود و پدربزرگ با یک سنگی که در سمت راست خالوار میگذارد دوباره وزن بار را تنظیم میکند،تا روستا کلی سنگ به الاغ بیچاره بار میزنند به طوری که هنگام باز کردن خالوار به اندازه یک اتاق سنگ از بار خالی میکنند و الاغ با نگاهی مملو از ناسزا به سوی طویله حرکت میکند.خستگی راه در من اثری ندارد.خبر آمده در جاده خرمندر در حال فوتبال بازی کردن هستند و من با سرعت فراوان به سوی محل حرکت میکنم... از دور چیزی شبیه گردباد میبینم ... آنجا چه خبر است؟؟؟ کمی نزدیکتر میشوم ، بله در اینجا آنقدر فشار بازی بالاست که همه به هم پیچیده اند و چیزی شبیه گرد باد ایجاد کرده اند... در فوتبال ونونانی قوانین کاملا متفاوت است، به عنوان مثال توپ بهانه است و هدف پای حریف است، در اینجا تیمی موفق است که پای بیشتر را شکسته و قدرت جسمانی بالایی داشته باشد، هوس بازی به سرم میزند اما چهره هایی که خون چشمهایشان را گرفته مجبور به عقب نشینی میکند مرا...
به روستا برگشتیم.خبر رسیده کربلایی براتعلی حمام روستا را روشن کرده و بعد ظهرها نوبت آقایان است.با اصرار مادربزرگ لباسهایم را برداشته به همراه عمو راهی حمام عمومی روستا میشوم...
ادامه دارد...
Join:soon: @vanoonan
https://telegram.me/joinchat/CXcFij5mEh4wKXRsI9blAw
ムŁł ムsgみム4 ムŋsムЯɨ
#سفرنامه_بهشت(روستای ونونان)
قسمت یازدهم...
به ورودی حمام رسیدیم... درب آهنی رنگ پریده با دیوارهای سیاه مرا به شک می اندازد که اینجا حمام است یا خانه ی وحشت, هرچه هست خدا به خیر بگذراند....
وارد میشویم یک سالن با سکویی که در دور تا دور آن تعبیه شده و کاشی های دو رنگ کوچک که تا نصفه دیوار است خود نمایی میکند... روی سکو نشسته و لباسهای خود را در بقچه میگذارم... از یک راهرو عبور میکنیم.. . سر و صدا و خنده تمام فضای حمام را اشغال کرده معلوم نیست اینجا حمام مردانه است یا زنانه... وارد سالن اصلی میشویم کمی بخار گرفته... کف کل ساختمان خیس است... کمی چندشم میشود ولی کم کم عادت میکنم, با کمی دقت یک حوضچه که با دو شیر فلزی که شبیه شیر آبخوری مدرسه ایران وانت حصارک است در بالای حوضچه قرار گرفته که یکی آب گرم و دیگری آب سرد را وارد حوضچه میکند که توجهم را جلب میکند...در سمت راست تعدادی دوش در اتاقهای مجزا قرار داده شده که با دربهای اهنی که از پایین نیم متر باز است محبوس شده است...اهالی دور تا دور حوض نشسته و در حال گفتگو و شستشو می باشند. من هم به انها اضافه میشوم کمی خجالت میکشم... یک کاسه بزرگ نارنجی پلاستیکی که معروف به کاسه غلام (غلام جامی) است را از حوض پر کرده و بروی تنم میریزم... یک لحظه جهنم خدا را کاملا درک کردم پوستم شروع به واکنش میکند چشمهایم کم مانده از حدقه به بیرون بزند واااااای چقدر داغ نه جوووش است اب این حوض, کمی به اطرافم نگاه میکنم اصلا این آب که نه گدازه ی آتش بر این اهالی تاثیری ندارد بس که ماشاله پوستشان سخت است...اینبار کاسه را تا نیمه پر کرده و کمی آب سرد در آن میریزم, خداروشکر کمی بهتر شد... نوبت کیسه کشیدن است آرام آرام شروع به کشیدن کیسه میکنم برای کیسه کشیدن به پشتم یکی از اهالی به کمک می آید... حس در جهنم بودن دوباره به سراغم می آید اما نه برای سوختن بلکه برای سلاخی... آن مرد چنان با کیسه به جانم افتاده که دقیقا سه لایه از پوستم را از تنم جدا کرد و گفت چقدر چرک داشتی تو پسر!!!در حالی که میخواستم فریاد بزنم عزیز دلم آقا مهربون دیواااانه این چرک نیست پوست است پوووست, مگر یک پسر بچه چقدر تحمل دارد که با چنین قدرتی به جانش افتادی... دوباره به روی تنم آب میریزم از شدت سوزش صدایم بلند میشود احساس میکنم کل کمر تا پشت سرم را زخم در بر گرفته... به قسمت دوش میروم و کمی آرام میشوم... دوباره به کنار حوض رفته و تازه متوجه میشوم که کف حمام مملو است از کف و چرکهای پنج سانتی و... کمی حالت تهوع به سراغم می آید ...اهالی شروع به شستن کف حمام میکنند البته کف حمام هم کم از سرسره ندارد کمی غفلت کنی با سر به زمین میخوری... گرم صحبت میشویم... اینجا گرچه حمام هایش سخت است اما واقعا بسیار دلنشین است که این مردم در تمام لحظات زندگی در کنار هم هستند و خنده از لبانشان گم نمیشود... حمام کردن با مردم خونگرم و مهربان به آدم آرامش میدهد... در اینجا صابون و شامپو خمره ای و لیف و کیسه و... گرچه مشترک است و علم آنرا تایید نمیکند اما چنان ارامش قلبی و احساس خوبی به ادم دست میدهد که همان علم از چگونگی آن در مانده است...اینجا تازه به یادمان می اندازد که چقدر دور شدیم از این همه با هم بودن ها , چقدر فاصله گرفته ایم از هم ...چقدر حمام هایمان سرد شده و چقدر وان هایمان برایمان دلگیر شده و چقدر ما مردم شهر باخته ایم ارامشمان را...چقدر تنها شده ایم و خبر نداریم در شهر دیگر دستمان هم به پشتمان نمیرسد برای کیسه زدن شاید خدا دستمان را کوتاه کرده است که بفهمیم باید یکی باشد که پشتت باشد و کمکت کند و ما چه ساده از این قضیه گذشتیم...در این روستا فامیل و غریبه نداریم همه با هم هستند اما در شهر من. .. بگذریم...
از حمام بیرون می آیم... تمام تنم خسته است اما یک حس سبکی و پرواز دارم نمی دانم شاید بخاطر این است که حدود یک سوم وزنم را در حمام جا گذاشته ام... در حمام ونونان آب درمانی و ماساژ درمانی و ... نداریم در حمام اینجا تمام درمانها خلاصه شده و به نام آرامش درمانی عرضه میشود آن هم چه آرامشی...
به خانه میرسم البته تا به خانه بیایم دوباره خاکی شده ام... مستقیم به سراغ آینه شکسته که از دیوار اویزان شده میروم میبینم که چقدر رنگ و رویم باز شده و لپم گل انداخته و بینی ام برق میزند...شام آبگوشت کبک است...بوی آبگوشت تمام فضای خانه را اشغال کرده... بعد از یک حمام سخت و لذت بخش آبگوشت کبک در کنار پدر و مادربزرگ واقعا میچسبد...
پایان قسمت یازدهم
ادامه دارد...
نویسنده:علی اکبر انصاری
Join:soon: @vanoonan
https://telegram.me/joinchat/CXcFij5mEh4wKXRsI9blAw
ムŁł ムsgみム4 ムŋsムЯɨ
#سفرنامه_بهشت( روستای ونونان)
قسمت دوازدهم...
با صدای آآآی قیز گاچ سوگلدی مادربزرگ خطاب به دخترها که درخانه پیچیده از خواب بیدار میشوم,باتمام زورم لحاف بتونی رااز رویم کنارمیزنم,نگاهی درآینه همیشه خاکی که باقاب پلاستیکی احاطه شده می اندازم.چقدرشاداب است این قیافه خواب آلودمن!وقتی درآینه نگاه میکنم همیشه به این فکرمی کنم که در این دنیا هیچکس نمی تواندبه انسان آرامش ولبخندراهدیه دهدجزیک نفرو آنهم کسی نیست جزآنکه درآینه است.در کنار آینه عکسهای قدیمی توجهم راجلب میکند.عکس زمان سربازی پدرم مرابه فکرمی اندازدکه یک روزی هم من باید قدم درراه این بزرگان بگذارم.
صبحانه مثل همیشه سرشیروپنیروکره است.
نزدیک نهار است همه فامیل جمع شده ایم که برای نهار به دربند رفته و در آنجا عمه عزیزم بساط آش را فراهم کرده.به دربند میرسیم همه جمعشان جمع است, یکی بدنبال هیزم یکی در حال چیدن میوه یکی در حال اماده کردن سفره و اشپز هم مراقب آش تره است, دخترها هم در زیر سایه درخت فندق در حال بازی یک قل دو قل هستند, در اینجا طنین خنده ها یک ارکستر سمفونیک مجلل را شکل داده ارکستری که کارگردانش خداست و اینها هرکدام سازی هستند که باید برایشان رقصید.
همه دور سفره جمع میشویم از عمو و عمه و بچه هایشان گرفته تا مادربزرگ و حاج آقا و همسایه ها و .در اینجا خبری از سرویسهای تمام استیل و گرانقیمت قاشق و چنگال نیست,اینجاکاسه هایی که از جنس روحی هستند و ست قاشق های عمیقشان شده اند به همراه نان پنجه کش مادربزرگ و دوغی که از ماست ترش و گل محمدی و آویشن درست شده و آب گوارای چشمه در حال خودنمایی هستند.رنگ و روی آش تره هیچ شباهتی با آش خوشمزه مادرم ندارد,کمی از آش داغ را میخورم,خلاصه ی تمام نعمتهای خدا را به جرات می توان در آش تره و آش ترش پخته شده بر روی زغال ونونان تجربه کرد.تمام مخلفات آش از نخود و تره و رشته و نعنا و سیرو...همه محصول این دیار است و همین باعث میشود که کامل تمام انرژی غذا در سلول به سلول بدنت نفوذ کند.
از باغ بر میگردیم و من به همراه پدربزرگ برای کمی نظافت وارد زاغه میشویم.فانوس در دست پدر بزرگ است هر چه میرویم آخر ندارد دیگر به جایی رسیدیم که سقف زاغه کوتاه است و کمی پدربزرگ خم میشود.محو این مکان در زیر روستا میشوم.تمام زاغه ها به هم راه دارند و اصلا پایانی وجود ندارد.تاریکی مطلق در دل زمین مرا به وحشت انداخته و فکرم را درگیر خود کرده است که واقعا چه کسانی این پازل بزرگ زیرمینی را ساخته اند چه کسانی به دل این کوه زده اند و درونش را کاملا خالی کرده اند. دیدن تورهای بزرگ و فوق العاده پهن و چسبناک عنکبتوها که گه گاهی کمی به سر و صورتم میچسبد لرزه به اندامم انداخته.پدر بزرگ در حال تعریف داستانهای قدیمی از رشادتهای پدرانش برای ایجاد این بنای زیر زمینی است و گه گاهی خاطرات عجیبی از گذشته و افرادی که رفته اندوبرنگشته اندو اجنهاتعریف میکند.بوی نم با پهن گوسفند عطر عجیبی را ایجاد کرده,تنها چیزی که از خدا میخواهم خارج شدن از این تونلهای زمان است.
به آسمان پر ستاره ونونان که گه گاهی شهاب سنگی با عبور از آسمانش دلها را نیز با خود میبرد خیره شده ام ولی تمام فکرم پیش زاغه هاست.واقعا این اجداد ما چه رنجها و زحمتها کشیده اند که ما امروز حتی جرأت فکر کردن به آن رنجهایشان را نداریم.
دوباره صبح شده وبازهم صدای مادربزرگ.
نزدیک ظهر است من همراه عمه مادربزرگ درخانه نشسته ایم وباران کم کم به شدتش افزوده میشود.صدای فریادی که خانه راتخلیه کنیدازپشت بام شنیده میشود.بله کربلایی خداقلی است ومی گویدشمامگرنمیبینیدخانه درحال فروریختن است سیل همه جارابرداشته.باترس دمپاییم راپایم کرده و به بیرون میزنیم.باران بسیارشدید است به کوه های اطراف نگاه میکنم گویی تمام کوه هادرحال فروریختن هستندتمام کوچه هاراسیل برداشته همه به عمه آویزان شده ایم.هرطورهست خودرابه مسجد میرسانیم ازبیرون نگاهی به مسجدکاه گلی وسست می اندازم که تنهاپناهگاه مردم است.باترس واردمیشوم تمام زنان روستابه اینجا پناه اورده اندهمه درحال نذرودعابرای به سلامت برگشتن مردانشان ازصحرا هستند,خداونداتوچقدربزرگی که اول آخرهرداستان به تو پناه می آوریم و خودمان خوب میدانیم که لنگ کارمان آن وسط داستانمان است.اینجاستادبحران خداست وستاداسکان خانه خداست.
هرکس نذری میکندامانذراستکان و نعلبکی بیشترین طرفداررادارد.من هم نگرانی دروجودم موج میزندبه جلوی درب مسجدمیروم ونگاهی به رودخانه میکنم واای خدای من چه خبرشده رودخانه مملوازامواج ترسناک است و گه گاهی الاغی راعرعرکنان باخود
میبرد.
درختان وانواع حیوانات دیگرهم مهمان این موج رودخانه شده اند.همه با چشمانی نگران وخیس منتظر عزیزانشان هستند.
پایان قسمت دوازدهم
ادامه دارد..
#نویسنده:علی_اکبر_انصاری
#اینجا_کانال_رسمی_ونونان_است.
Join:soon: @vanoonan
https://telegram.me/joinchat/CXcFij5mEh4wKXRsI9blAw
ムŁł ムsgみム4 ムŋsムЯɨ
#سفرنامه_بهشت (روستای ونونان)
قسمت سیزدهم...
همه چشم در راه عزیزانشان هستند...
طبیعت عصبانی کم کم آرام میشود، طبیعت چقدر رفتارش شبیه ما مردهاست!! هر کاری که اطرافیان میکنند در دلمان میریزیم و به یکباره هرچه دم دستمان است خرد کرده و نابود میکنیم ، نمیدانم شاید طبیعت هم مرد است اما واقعا ما چه کرده ایم که انقدر عصبانی است... از شدت باران کم میشود به بیرون میروم و دوباره به آسمان نگاه میکنم وااای خدای من از شرق تا غرب آسمان رنگین کمان در حال خودنماییست خییییلی زیباست شاید طبیعت از کارش پشیمان است و میخواهد با این هدیه از دلمان در بیاورد... همه جا بهم ریخته شن و ماسه در هر کوچه پیداست... رودخانه همچنان میخروشد... مردهای روستا هم کم کم به سلامت به روستا برمیگردند همه خدایشان را شکر میکنند، بعضی از اهالی هم در حال خواندن نماز وحشت هستند... دلم شور الاغ عزیزم را میزند که آن هم به سلامت رسید ، خیلی چیزها به هم ریخته اما هوای مطبوع و صدای غرش رودخانه و زیبایی رنگین کمان مرا به وجد می آورد... همین که فکر میکنم این رنگین کمان را خدا آفریده دلم آرام میشود...
شب فرا رسیده و نقل همه محافل سیل امروز صبح است، از روستاهای پایین خبرهای خوب به گوش نمیرسد انگار خسارت سیل به روستاهای دیگر بالا بوده ، کم کم به سمت رختخوابم میروم هوا کمی سرد شده به روی تشک که دراز میکشم از سردی تشک تمام اندامم منقبض میشوند، بعد از بیست دقیقه عمو یوسف با لگدی که نثارم میکند میگوید بلند شو که اینجا جای من است مرسی که گرمش کردی...
صبح فرا رسیده دلم برای مادرم تنگ شده هر جیپی که از دور پیدا میشود به سرعت خودم را به جاده میرسانم تا شاید پدر و مادرم آمده باشند... امروز در روستا عروسی داریم امشب حنا بندان است و فردا ظهر عروسی ، با کلی خوشحالی لباسهای تمیزم را به تن میکنم ،
شب فرا رسیده ... اینجا آرایشگاه رنگارنگ زنانه نداریم اینجا خانوم ها موهایشان دو حالت دارد یا مشکی و به صورت فرق از وسط است یا حنایی... و چقدر زیبایند این زنان به قول مادربزرگ طبیعی!!! چقدر مادرند مادرهای اینجا... اوج آرایش خانومها زدن زر زری است و... به محل حنابندان میرسم وارد اتاق میشوم یک اتاق حدودا ٣٠ متری که چنان فشار جمعیت زیاد است که انگار در مشهد آنهم در اوج شلوغی ضریح هستی... در وسط اتاق به اندازه نیم متر مکان رقص است و ترانه هم از ضبط که صدایش به گوش کسی نمیرسد پخش میشود و همه هماهنگ در حال دست زدن هستند... اینجا عروسی واقعا عروسی است در اینجا کسی استرس چی بپوشم و چگونه آرایش کنم ندارد در اینجا همه یکدستند، اینجا همه آمده اند که از ته دل واقعا شاد باشند و از لحظه به لحظه با هم بودن لذت ببرند...
وقت شام است نان تازه روستا با کمی پیاز پوست کنده ی قرمز در وسط سفره و آبگوشتی که عطر و بویش تمام اتاق را فرا گرفته همه را مشغول خود میکند ، همه مشغولند و حالا نوبت سهم گوشت هرکس و یا همان ات پاییست... با همان قاشق و کاسه روحی که تمام طعم غذا را بی کم و کاست در اختیارت میگذارد مشغول خوردن میشوم واقعا چه آبگوشتیست این آبگوشت شب حنابندان ونونان... مراسم حنا گذاری انجام میشود یک سکه بروی حنای دست داماد میگذارند و بچه ها برای آن سکه اول چنان شیرجه ای میروند که لحظه ای بعد داماد را سرخ و چنگ خورده میبینیم و همه صدای قهقهاشن در فضا پیچیده ، مراسم تمام میشود و همه خداراشاکرند که به خوبی برگزار شد ، در اینجا کسی بعد از مراسم غر غذا و مکان را نمیزند در اینجا کسی کسی را بخاطر لباسش مسخره نمیکند در اینجا... چون همه با کمک هم این مراسم را برگزار کرده اند و همه خود را مسئول میدانند نه شاکی... دوستان نزدیک داماد تا صبح بازی تورنا را برگزار میکنند و کمی کباب میل میکنند و من هم در جمعشان هستم چون قرار است بازی انگشتری یا همان اوزوگ اوزوگ را انجام دهیم...
پایان قسمت سیزدهم
ادامه دارد...
#نویسنده:علی اکبر انصاری
#اینجا_کانال_رسمی_دهکده_ونونان_ست.
Join:soon: @vanoonan
https://telegram.me/joinchat/CXcFij5mEh4wKXRsI9blAw
#به_ما_بپیوندید.
کانال دهکده ونونان را دنبال کنید.
با کلیک بر روی آدرس زیر عضو کانال تلگرام ونونان شوید.
[ ۱۳٩٦/۱/٩ ] [ ٥:٥٧ ‎ب.ظ ] [ علی اصغر انصاری ]

 

 

95/1/14

 

 

 

[ ۱۳٩٥/٢/٧ ] [ ۸:۱٥ ‎ب.ظ ] [ علی اصغر انصاری ]
........

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

با سلام اینجانب علی اصغر انصاری دانشجوی رشته کامپیوتر مقطع کاردانی,هدف از ایجاد این وبلاگ در اختیار گذاشتن اطلاعاته فرهنگی اجتماعی,ورزشی,اخبار و..... راجع به دهکده ی زیبای ونونان می باشد امیدوارم با نظرات انتقادات وپیشنهادات سازنده خود ما را در بروز رسانی بهتر این وبلاگ یاری فرمایید.متولد کرج ولی عاشق نگین زنجان دهکده ی ونونان هستم.
صفحات اختصاصی
آرشيو مطالب
امکانات وب